Wednesday, December 27, 2006
Tuesday, December 26, 2006
شب،در تاریکی ِ مطلق دراز که می کشم،با زیر سر گذاشتن دستها چشمانم یک مشت ماه و ستاره می چیند نزدیکند به من دست که دراز می کنم همه شان در مشت می آیند سکوتیست آرامش دهنده فقط عصار است که می گوید: "وقتی که خوابی نیمه شب ترا نگاه می کنم زیبائیت را با بهار گاه اشتباه می کنم از شرم سرانگشت من پیشانیت تر می شود عطر تنت می پیچد و دنیا معطر می شود گیسویت تابی می خورد می لغزد از بازوی تو از شانه جاری می شود چون آبشاری موی تو چون برگ گل در بسترم می گسترانی بوی خود من را نوازش می کنی بر مهربان زانوی خود آسیمه می خیزم ز خواب تو نیستی اما دگر ای عشق من بی من کجا تنها نرو من را ببر من بی تو می میرم نرو من بی تو می میرم بمان با من بمان زین پس دگر هر چه تو می گویی همان در خواب آخر عشق من در برگ گل پیچیدمت می خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت"
نجوا می کنم من بی تو می میرم بمان من بی تو می میرم نرو ای عشق من بی من کجا من بی تو می میرم بمان...
ستاره ها کمرنگ می شوند،وقت ِ رفتن ِ اوست. چشمانم را می بندم تا کمرنگ شدنشان را نبینم.دور شدنش را. من بی تو می میرم بمان... و دیگر هیچ
پ.ن:این شعر از آلبوم ِ جدید ِ عصاره به اسم ِ "نهان مکن".اسم این شعر خواب ِ آخر از شاهکار بینش پژوه ِ و با صدای عصار و آهنگسازی شهرداد روحانی در ارکستر سمفونیک لندن اجرا شده. قشنگه.پول نداشتید هم قرض کنید بخریدش.
Monday, December 25, 2006
بازی و مایه ی ننگ در حد ِ مرگ پیش ننگ:وقتی فهمیدم جریان چیه اولین حسی که بهم دست داد این بود که دارم پرزنت می شم و باید وظیفم رو به نحو ِ احسنت انجام بدم و چند نفر برای این دستم و چند نفر برای اون دستم انتخاب کنم. این سیستم ِ پرزنت کردن و پرزنتوری انگار توو خون ِ همه ی ملت هست. حالا نمی شد من رو تو قسمت ِ تعریف ِ شاهکارهای خوب بازی می دادید!آبروریزیه بابا. چی بگم،از کجاش بگم! اول.من چون فرزند ِاول ِ خانواده ام و توو موقعیت های مختلف هی توهم ِ ارشدیت و مرشدیت بهم دست می ده،مدتی بود که متوجه ِ چت کردن ِ خواهرم با یه آقا پسری شدم که اتفاقا پسره رو هم می شناختم و ازش بدم که نه،متنفر بودم.واسه همین پسوردِخواهره رو بطور ِکاملا نامحسوس برداشتم(دزدیدم) و دور از چشمش می رفتم توو مسیج آرشیوش و آمار می گرفتم که چی گفته چی شنیده!بعد از یه مدت دیگه خسته شدم و عوض ِ حل کردن ِ مسئله،صورت مسئله رو پاک کردم.بگم چی کار کردم؟!رووم نمی شه آخه.پسورش رو عوض کردم و بهش نگفتم.یعنی یه جورایی حکش کردم و اون آیدیش تا ابد به درک واصل شد و جالب اینجاست که وقتی فهمید و کلی ناراحت شد،باهاش همدردی هم کردم.تقصیر رو هم انداختم گردن ِ اون پسره که خواهرم ازش بدش بیاد.حالا هم در حد ِ مرگ عذاب وجدان دارم چون هرچی فکر می کنم پسوری که گذاشتم رو یادم نمیاد که جبران کنم. دوم.هروقت پسری با من راجع به عدم ِ امکان ِ بی جنبه بودن ِ دخترها در مورد ِ دوستی بدون فکر به ازدواج(از طرف ِ دختر) صحبت کرده،کلی خودم رو در حد ِ مرگ شاکی نشون دادم که نه و این طوری نیست و کلی مدافع ِ حقوق ِ دخترها شدم.ولی الان می خوام اعتراف کنم که نه تنها اکثر ِ غریب به اتفاق ِدخترها بلافاصله پس از دوستی با پسر به فکر ِ ازدواج هستند بلکه به این هم فکر می کنند که بچه شون چه شکلی می شه و اسمش رو چی بگذارند!راستش خودم هم جزو ِ همون اکثریت هستم که به بچه که نه ولی تا حدودی به توهم ِ ازدواجش فکر می کنم.چیه خب!!! سوم.توو خونه ای که من از بدو ِ تولدم بمدت ِ چندین سال زندگی می کردیم یه همسایه داشتیم که طبقه پائین ِ ما می شستند و خانواده هامون در حد ِ مرگ با هم جور بودن و همش با هم مسافرت می رفتیم و خونه ی هم بودیم.اینا یه پسر داشتند به اسم ِ علیرضا که همسن و با هم حسابی جور بودیم.چون ما از بازی کردن با هم سیر نمی شدیم وقت ِ ناهار که باید هرکدوممون می رفت خونه ی خودش در دقایق آخر ِ بازی با هم قرار می گذاشتیم که بعد ِ ناهار که مامانامون مجبورمون کردن بخوابیم،خودمون رو به خواب بزنیم و بعد از اینکه مامان ها خوابیدند بریم توو راه پله ها با هم بازی کنیم.هنوز که هنوزه هم مامان هامون این مسئله رو نمی دونن. چهارم.علی رغم ِ نهایت ِ محبت،از تنها دوست پسر ِ فابم خیانت دیدم.باهاش دعوا کردم.حرصم خالی نشد.اینطوری دست به شیطنت زدم که با یه پسره چند بار تلفنی صحبت کردم و یک بار دیدمش.ولی دیدم من آدمش نیستم و صرف ِ اینکه حرصم خالی شده بود برام بس بود.اینجوری شد یک هیچ به نفع من.چون من فهمیدم که اون خیانت کرد و اون نفهمید که من همینطوری ننشستم نگاهش کنم. پنجم.هر پسری که به نحوی پاش توو زندگی ِ من باز شده در بهترین حالت یه دوست دختر ِ فاب داشته و در بدترین حالت زن داشته.یعنی همیشه "خانم کوچیک" بودم.واسه همین هروقت با یه پسر آشنا شدم سعی کردم بفهمم این یکی دوست دختر داره یا زن!چون چیزی غیر از این ممکن نبوده و نیست.اصلا انگار خدا من رو هَوو آفریده!!! مازیار و سایه بگیرید که اومد
Friday, December 22, 2006
یلدا و یلداها،من و تکرارها
"ما آزموده ایم درین شهر بخت ِ خویش بیرون کشید باید ازین ورطه رخت ِ خویش از بس که دست می گزم و آه می کشم آتش زدم چو گل بتن لخت لخت خویش دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش کای دل تو شاد باش که آن یارتند خو بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون آتش درافکنم بهمه رخت و پخت خویش ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش"
یلدا را همانطوری گذراندم که نمی خواستم مثل ِ همیشه نه تویی بود و نه منی نه شبی بود و نه شعر و شمع و نه شاهد و نه شیرینی و نه شرابی گفتیم از هر آنچه که نباید نباید ها که تمام شد،چشم که برگرداندم،تمام شدنش را دیدم پایانی دیگر،مثل ِ همه ی قبلی ها مثل ِ هر روز و هنوز که شروع می شود و تمام و تمامیت ِ تمامش نقطه ای می شود و رفته رفته کمرنگ نه آغازش را باز می کنم و نه پایانش را ختم من می مانم و می گذرانم آنطور که باید ماند و گذراند می ایستم آنطور که باید استاد من هستم و نیستم در تمام ِ بهانه های این تکرار ِ روزگار تمام که شدم منی می آید تا ادامه دهد هرآنچه که تکرارها می طلبند را...
Tuesday, December 12, 2006

دردم می آید از این همه بی تویی
Monday, December 11, 2006
شماره می گه:عجیب ترین باری که تا حالا از پسر شماره گرفتی چطوری بوده؟ واسش تعریف می کنم که یک روز با پسر عمم و حدیثه،دوستم،برای گرفتن سیم کارت رفتیم ایستگاه تالیا. چون سیم کارت به اسم ِ من بود،من دنبال ِ کارش از اینطرف به اونطرف می رفتم و مراحل رو طی می کردم. اونجا پر بود از کارمندان ِ دختر و پسر ِ جوون آخرین مرحله باید یکی از این کارمندان ِ پسر زیر ِ ورقه ای رو امضاء می کرد و تحویل ِمن می داد. اتفاقا تو این مرحله احمد و حدیثه هم کنار ِ من ایستاده بودند. پسره مدارک رو دسته بندی کرد و همینطور که داشت مهر و امضاء می کرد یه نگاه به احمد انداخت،یه نگاه به من و حدیثه که ببینه به احمد می خوره دوست پسر ِ کدوممون باشه!خبر نداشت ازین خبرا نیست. کارش که تموم شد مدارک رو به طرفم گرفت وگفت: بفرمایید،تموم شد. دیدم علاوه بر اون کاغذایی که باید بهم بده یه تکه کاغذ ِ کوچیک که روش یه شماره نوشته شده بود روی کاغذا بود. در کمال ِ سادگی،بدون اینکه هیچ فکری به ذهنم خطور کنه کاغذی که شماره روش نوشته شده بود رو گرفتم طرفش و بهش گفتم:آقا این کاغذ مال ِ من نیست. گفت:نه خانم،مال شماست. گفتم:یه همچین چیزی تو مدارک ِ من نبود.اشتباه می کنید.مال ِمن نیست. گفت:نه،این شماره پروندتونه.مال شماست.باید داشته باشیدش. حالا احمد و حدیثه شش دنگ رفتن تو بحث ِبین من و این پسره که جریان چیه! من که مطمئن بودم پرونده ای وجود نداره که شماره ای بخواد داشته باشه،گفتم:آخه به نفر قبلی ندادید یه همچین چیزی رو ها!شما مطمئنید اشتباه نمی کنید! عصبانی شد و گفت:می گم مال ِ شماست. من هم بند و بساط رو برداشتم و با بچه ها اومدیم بیرون. همین طور گیج و مبهوت به کاغذ فسقلی و شماره ی روش که با خودکار نوشته شده بود داشتم نگاه می کردم که احمد با خنده گفت:آخه آی کیو،یعنی تو واقعا متوجه نشدی!پسره جلوی من نمی تونست علنی باهات صحبت کنه و شماره بده،به اسم ِ شماره پرونده این و داد بهت دیگه... بعد من یکهو از تعجب چشمام چهارتا شد و سر ِ جام خشکم زد و گفتم:اااااااااااه،راست می گی ها! شماره تلفنه!چقدر من خنگم!!! بعد یکهو می بینم از خنده پهن ِزمین شده.
Sunday, December 10, 2006
Love story خیر سرمان یکی ازین جمعه های اخیر رفتیم برای مراقبت که ای کاش نرفته بودیم مراقبت برای همین آزمون کارشناسی را عرض می کنم قرار بود دانشگاه به خرج بیافتد و خجالتمان بدهد و جوجه کبابی برای نهار مهمانمان کند که جوجه کباب که هیچ آبگوشت هم به خوردمان ندادند که اگر می دانستم می زنند زیر ِ قولشان پایم را قلم می کردم و کله ی سحر از خواب ناز بیدار نمی شدم که مجبور شوم با آقاپسرانی که به قصد کوه اتوبوس رو روو سرشان گذاشتند همسفر شوم نه،برای شکم عرض نمی کنم دقایقی دیگر متوجه می شوید که نهار ندادن ِ دانشگاه چه روحیه ای برای ما ساخت خلاصه با منا هم مسیر می شویم و خروس خوان با ترس و لرز در تاریکی هوا راهی می شویم.همینجوری که دپرس تازه راه افتاده بودیم،منا می گه:ببینا،اگه دوست پسر داشتیم الان می رسوندمون.منم بهش می گم:نخیر،اگر دوست پسر داشتیم در این موقعیت می گفت :عزیزم،نمی شه خودت بری!راستش من چند شبه نخوابیدم و این چیزا... خلاصه با هر بدبختی شده وارد دانشگاه میشیم و چون یه کم دیر می رسیم به همون صبحانه ای که دانشگاه می داد هم نرسیدیم. آزمون که شروع می شه،اون حس ِ ایرانی بازی ِ من گل می کنه و جوابا رو به بچه ها می رسونم.اونا هم گل از گلشون می شکفت. چشمتون روز بد نبینه،بازرس اومد.نه بابا،برای مراقبت از مراقبا نیومده بود برای کار دیگه ای تشریف آورده بودند. مکث ِ ایشون در کلاسی که بقل کلاس من بود و مراقبش فهیمه بود بیش از اندازه شد.بعد از مدت کوتاهی کاشف بعمل آمد که این خیر سرش بازرس که سن ِ پدربزرگ فهیمه رو داشته بهش پیشنهاد داده و شماره و چشمک و مخ زنی که کاری می کنم بدون کنکور ارشد قبول شی و ازین حرفا... فهیمه هم نامردی نکرد رئیس دانشکده رو سریعا مطلع کرد و ایشون هم به فهیمه گفت اگه باز بهت گفت شماره بده شماره موبایل من رو بهش بده تا زنگ بزنه و من بلایی به سرش بیارم که فلان و بهمان این از وضعیت ِ سیستم فرهنگی آموزشی ِ جامعه برگردیم سر ِ بحث شیرین ِ شکم .ما موقتا با بیسکویت خودمون و سرگرم کردیم.البته بگم که بیسکویت هایی که به مراقبین می دادند با اونایی که به داوطلبین می دادند کلی فرقش بود.داوطلبای بیچاره مغزشون رو به کار مینداختند و انرژی مصرف می کردند،اونوقت به ما بیسکویت ِ کرم دار می دادند. آزمون تموم شد و یادمون افتاد باید نهار بخوریم که اگه می دونستم جمعه ها تو این رستورانای شیک و پیک چه خبره گشنگی رو به جان می خریدم و پام رو این جور جاها نمی گذاشتم. با منا رفتیم و نشستیم و سفارش دادیم و کم کم سر و کله ی دختر پسرای جوون پیدا شد که بسیار لاولی یا لیبلیش با ماشیناشون میومدن دم در رستوران پارک می کردن و دست در دست با هم می شستن و عکس می گرفتن و می خندیدن و لذت می بردن. یکهو من به خودم اومدم دیدم من و منا دستمون زیر ِ چونمونه و کاملا محو ِ میزهای دور و ورمونیم و گشنگی رو به کل فراموش کردیم.فکر کنید،چراغ های رستوران به کل خاموش بود و روی هر میز یک شمع به طرز فوق العاده رمانتیکی روشن بود و اطراف هم که همش زوج های ظاهرا خوشبخت. نمی دونن جلوی دختر azab نباید ازین کارا کنن! بعد،اومدم جو رو ازین سنگینی در آرم شروع کردم آهنگ لاو استوری رو زدن که خوب شد این به ذهنم رسید چون یه کم خندیدیم و متوجه شدیم که حسودی کار بدیه! البته باز درست نشدیم و تو راه برگشت نه منا حرف می زد نه من. من جمعه ها می شینم تو خونه ترجمه می کنم،مردم می رن گردش و تفریح.یادم رفته بود این چیزا رو.هنوزم ازین چیزا هست! ببین یه ناهار ندادن دانشگاه چه تضعیف روحیه ای واسه ما درست کرد هاا! یکی نیست بگه بچه،دنبال دردسر می گردی جمعه که روز ِ عشاقه پامیشی میری رستوران! پ.ن: هدف از آوردن این مطلب در اینجا این است که بگویم کسانی که وضعیتشان همانند وضعیت ما درام است و روحیه ی حساسی دارد بداند که هیچ چیز مثل نهار خوردن ِ جمعه تو خونه نمی شه.آخه هیچ چی غذای خونگی نمی شه.این و نگم چی بگم! هیییییییییییی! راستی این آهنگ لاو استوری هم دیگه سوژه شده.هر وقت کمبود محبت می گیریم این آهنگرو می زنیم.
Tuesday, December 05, 2006

میدانی شب ها که همه خوابند،هارمونی ِ موسیقی های دوست داشتنی ام را با دستانم روی هوا می کشم! می دانی صدایشان همه بغضم می کند!
Friday, December 01, 2006
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند رو به هر بوالهوس ِ بی سروپایی نکنیم
Tuesday, November 28, 2006
 آسوده بخواب...
Wednesday, November 22, 2006
از اونجایی که اتفاقای خنده دار برای آدمایی که خودشون سوژه اند پیش میاد امروز هم ازون روزا بود با منا که سوار ِ تاکسی می شیم،راننده هه ازون سوژه خنده ها از کار درمیاد ازونایی که به زن می گه آبجی یا ضعیفه و عشق ِ لاتی توو کل ِ مدتی که سوار ماشینش بودیم یک لحظه هم به صندلی تکیه نداد خودش و جفت دستاش چسبیده بود به فرمون و کاش فقط همین بود آهنگ ِ "دیشب اومدم خونتون نبودییییییی راستش و بگو کجا رفته بودیییییی"-عباس قادری- رو گذاشته بود و آی باهاش می خوند.با تمام احساس.تازه اونجاییش هم که خانمه می گه:"به خدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم" رو هم با صدای ملایم تری می خوند و بشکن می زد و ازین سوت بُلبلیا می زد.همچین توو حس بود که نگو و نپرس.حال می کرد با خودش. آهنگ که تموم می شد می گفت:ماشاالله،مرسی(همراه ِ اون سوت قشنگاش) آهنگ بعدیش هم که دیگه نور ِ علی نور می گفت:"زن تکـــــــــــــــــــــــه گوله ی نمکـــــــــــــــــــــــه زن طــــــــــــــــلاست پر ِ ناز و اداست" همین طوری بشکن می زد و می خوند و سوت می زد و ازین جور چیزا که دیگه ما از خنده مرده بودیم. من نمی دونم پیش ِ خودش فکر نمی کنه آدم قر تو کمرش خشک می شه! ای بابا!
Thursday, November 16, 2006

بابک بیات،موسیقیدان و آهنگساز که به علت بیماری و نارسایی کبد در آی سی يو بيمارستان ايرانمهر بستری است از نت های نیمه تمام خود گفت. این آهنگساز درباره فعالیت های اخیرش گفت : چندی پیش، قبل از بیماری، روی نت های یک سمفونی و همچنین موسیقی یک فیلم کار می کردم ولی به دلیل مشکلاتی که برایم پیش آمدحدود ده روزی است که تمامی کارهایم تعطیل شده است. یکی از شاگردان "بابک بیات " - ستار اورنگی- که در بیمارستان تیماردار او است درباره حال جسمانی این موسیقیدان گفت : مشکل اصلی استاد ، نارسایی کبداست که قرار بود چندی پیش در شیرازعمل شود ولی متاسفانه به دلیل بد حالی ایشان این سفر به تعویق افتاد . از سوی دیگر ، بنابر پیشنهاد دکتر معالج ایشان در نظر داریم در اولین فرصت استاد را برای پیوند کبد به کانادا بفرستیم.دختر این آهنگساز درباره عیادت شهردار تهران گفت : پدر در طول تمام این سالها دفترچه بیمه نداشت و تمام هزینه های درمان را بدون کوچکترین حمایتی خودمان پرداخت می کردیم ولی آقای قالیباف(شهردارتهران) دفترچه بیمه پدر را از طریق شهرداری در اختیارمان گذاشتند و قول مساعد دادند که برای پیوند کبد کمک های لازم را انجام دهند. "غزل بیات" همچنین درباره سفرپدرش به کانادا گفت:امروز صبح برای معالجه عازم بودیم که متاسفانه به دلیل بد حالی پدر دکتر معالج تشخیص داد که باید چند روز تحت نظر باشند تا اگر حال جسمی شان به همین منوال بود بدون اتلاف وقت برای معالجه به شیراز منتقل شوند. "ستار اورنگ"(شاگرد بابک بیات) در پایان به پیگیری های خانه موسیقی اشاره کرد و گفت : خانه موسیقی پیگیری های لازم را برای ارائه هرنوع کمکی از سوی مسئولان را انجام داده است که باید از این خانه تشکرکنیم.
هفته نامه چلچراغ , شماره 222 به تاريخ شنبه 20 آبان 1385 صفحه 17 ( موسيقی ايران) منصور ضابطيان و بابک صحرايی در دو يادداشت به بيماری بابک بيات پرداخته اند بنا به گفته پزشک معالج بابک بيات دکتر نصيری طوسی از هر چهار نفری که به علت نارسایی کبد به کما می رن یک نفر ديگه بر نمی گرده بابک بيات در چهار ماه گذشته دو بار به کما رفته .... منصور ضابطيان به اهالی ترانه پيشنهاد کرده کنسرت برگزارکنند . گويا اشخاصی هم اعلام آمادگی کردند و هرکاری که بشه انجام می دن مثل محمد اصفهانی , خشايار اعتمادی , مانی رهنما, حامی , نيما مسيحاو ستار اورنگی ... حتی گويا با تلاش محمد اصفهانی وزارت ارشاد 10 ميليون تومان کمک کرده. در گوشه ای از يادداشت بابک صحرایی اینطور نوشته شده : " خود استاد بيات از هيچ کس توقعی ندارد و شايد اگر به خواست خدا از کما بيرون بيايد از نامه ای که من نوشته ام دلگير شود اما چه کنم که پدر موسيقی ايران بر گردن ما فرزندانش حق بزرگی دارد و ... "
برگرفته از: http://aloochehkhanoom.blogspot.com/2006/11/blog-post_12.html http://www.aftab.ir/news/2006/nov/12/c5c1163350991_art_culture_music.php
طبق آخرین خبر هم هزینه ی درمان ایشون تقبل شده و در ایران عمل انجام می شه.
پی نوشت:با صدای داد ِ بهارک که من رو بطرف تلویزیون فرا می خوند از جا کنده شدم. اگه تا حالا ندیده بودمش و براش دعا می کردم،حالا دیگه پیکر ِ بی رمق و درعین حال پرعظمتش رو روی تخت بیمارستان دیدم. بابک بیات بابک بیات بابک بیات جمله های بریده بریده و تنفس سختش اشک می شد و از چشمم پایین می اومد. از صداش هم هنر می ریخت. یاد ِ مهمونی ِ اون شب افتادم که همه پای صحبت های مسخ کنندش نشسته بودیم و چه بی ریا می گفت گفتنی ها را. دعا کنید
آقا پسران ِ مجرد ِ 35-30 ساله که فکر می کنن هنوز دخترا با دیدن ِ ... غیرت بازیشون خام می شن،بدونن که دیگه دوره ی این حرفا تموم شده یعنی وقتی به دختره بگید چادر سرت کن،یا جلوی غریبه روسری بپوش،نمی خوام کسی موهات و ببینه چون دوستت دارم بدونید فاتحتون خوندس وقتی تو ماشینتون دختره بقل دستتون می شینه نگاش می کنید و راستای دیدش رو می گیرید تا ببینید به کجا ختم می شه دیگه دختره قند تو دلش آب نمی شه وقتی صداتون رو واسش می برید بالا،در کسری از ثانیه یه صدای بلندتر می شنوید،چون تاریخ به خانم ها ثابت کرده صبوری نتیجه ی عکس می ده وقتی جذبه می گیرید که طرف ازتون بترسه و مثلا گربرو دم حجله بکشید،دقیقا از کارتون نتیجه ی منفی می گیرید وقتی می گید ازین به بعد میای زیر ِ پرچم ِ من،لباسایی می پوشی که من دوست دارم،جاهایی می ری که من می گم دیگه دختره قیقوجه نمی ره پس بدانید و آگاه باشید که افکارتون باید به روز باشد.
Wednesday, November 08, 2006
بالاخره سمینار ِ من و مانا،علی رغم ِ تهدید ِ بسیاری از دشمنان ِ دوست نما-که می گفتن می خندونیمتون- به خوبی و خوشی برگزار شد. آی بیچاره شدیم سر ِ این سمینار! چهار روز ِ تمام من و مانا مجبور شدیم از صبح تا شب همدیگرو تحمل کنیم و تمرین کنیم.وسط ِ تمرین ها هم هر ده دقیقه یک بار مانا یه جور ِ خنده دار(با استفاده از اون "س" ها که علی پروین می گه) به من می گفت:حالا بیا یه بوس بده خستگیم در بره.یه جوری که شبا تو خواب داوطلبانه می گفتم :الان میام یه بوس می دم خستگیت در بره.البته بر همگان واضح و مبرهن است که خستگیش از خوردن و خندیدن بود. از اونجا که ما همه جا باید جُنگ بازیمون رو به همه نشون بدیم قبل ِ تشکیل سمینار قرار بود بکمک ِ دو تن از یاران ِ شفیق-فهیمه و مونا- جهت جلوگیری از خستگی بچه ها و جو ِ کسل کننده ی کلاس،خیلی کارا بکنیم.مثلا وسط ِ توضیحاتمون آنتراک بدیم و برای بچه ها شیرین کاری کنیم. اینجوری که من شعر ِ "عمه بابایم کجاست" رو بخونم و بچه ها رو تشویق به سینه زدن بکنم،مونا چراغای کلاس رو خاموش کنه و فهیمه کلنکس بین بچه ها پخش کنه.بعدشم صدای استارت ِ ژیان درآرم که دیگه خیلی گریه دار نباشه. در وصف ِ مسخره بازی هامون همین بس که یه مثال رو اینطوری زده بودیم:"کلانی از فرج زرنگتر است." بعدش تو کلاس بحث می شه که واقعا کلانی زرنگ تر بود یا فرج؟! قبل ِ اومدن ِ استاد هم کلی،از بچه ها خواهش و تمنا کردیم که ازمون سوال نکنن که جلو استاد ضایع بشیم. خلاصه یه ملت می دونستن که امروز ما سمینار داریم،به همین خاطر بعدش فوج ِ اس ام اس ها و تبریکات شروع شد.انگار پایان نامه ی دکترا بوده. ببین چی بود که اون استادی که کارش موج منفی دادنه کم آورد و گفت جدا خوب بود،براشون دست بزنید. بچه ها هم که شروع به دست زدن کردند،مانا می گه :شُله،شله(ازون "ش" ها که نوش آفرین می گه). البته می دونید که تشویقشون بیشتر واسه این بود که کلی خندیدن از دستمون،نه برای چیز یاد گرفتن.
Monday, November 06, 2006
"و" مثل ویُلن دیوانه ام می کرد این ناله ی سازی که بک گراند ِ کل ِفیلم گوش نوازی می کرد.
"م" مثل ماژور "م" مثل مانور "م" مثل مهتاب "م" مثل مریم "م" مثل مادر راستترین قسم ِ آدما غیر قابل مقایسه با هیچ عشق ِ زمینی حضورش سراپا دلگرمی مُحقترین فرشته برای بهشت ِ خدا منشا احساس،مهر و مهربانی کاش لیاقت ِ قدردانستنش را داشته باشیم!
Tuesday, October 17, 2006
تمام نفرتم را مشت مي كنم براي كوبيدن به صورتت متنفرم از تو پست ترين
Wednesday, September 27, 2006
زماني كه سراپا عشق شدم و مأمن ِ امن را قدم قدم گذراندم ، تو كجا بودي؟! روزي كه عشقم هر آينه بغض شد ، روزي كه رد ِ پايت را چشم دوختم ، انتظارت را كشيدم ، تو كجا بودي ؟! صبح تا شب هايي كه به سوگواري ِ نبودن و نداشتنت نشستم ، تو چه مي كردي ؟! خيال مي كردم حداقل روزي را كه بايد ، بياد داري ، سوگواري اش پيشكش ِ عشق ِ پاكت . فكر كردم تو هم مثل ِ من از آن روز و روزگار تا ابد متنفر شدي ! هي ، معشوق ديرينه ، حال و هوايت را ديگر نمي شناسم . اي غريب تر از هر غريبه ، آنقدر دوري كه ديگر هيچ پلي را ياراي پيوندمان نيست . نمي فهممت ، نمي شناسمت . اين تو ، ديگر تو نيست . خنده ات را ، حرف هاي گاه و بي گاهت را آشنا نيستم . نگاهت با من غريبه است . دستانت براي گرفتن ِ دستانم ساز ِ مخالف مي زند . گم شدي . تمام احساسم پرپر ِ نگاهت شد . دور شدي و دورتر . نازنين ، حالا كه انقدر غريبي ، بيا و قلبت را كه در دست هاي من جا مانده بردار و با خودت به همان شهر ِ بي حصاري كه آرامش برايت به ارمغان مي آورد ببر . به صدايت كه هرلحظه نامم را مي خواند بگو ساكت شود . بيا عكس چشمانت را از روي چشمانم بردار و ببر . چه كردي كه خيالم از خاطرت دست برداشت ! به اين ته مانده خيالت هم بگو رهايم كند . فكر مي كردم هنوز در ميان امواج موسيقي كه دستانت در آسمان ِ خيالم مي كشد ، جا دارم ! تو حتي آن لايه ي شيشه اي كه چشمانم را پر كرد از هر چه بغض ، نديدي . از من گرفتي هر آنچه كه نبايد را . اين عشق همچون اسطوره نزد ِ من تا هميشه به يادگار مي ماند ، نخواه كه با تو تقسيمش كنم .
Tuesday, September 19, 2006
بیست و دومین سالروز هستن لحظات تنهایی را به نظاره می نشینم سکوت ، سکوت ، سکوت تمام
Thursday, September 14, 2006
چهره ی بدون آرایش ِ من به تعبیر ِ دوستان و آشنایان :
میت - مریم مقدس - مهتابی – سفید برفی
Tuesday, September 12, 2006
این روزها جویای ِ نظر ِ خودم می شوم که بدانم چطور می توانم با ترک ِ تحصیل کنار بیایم . این بار همه چیز جزو اولین ها بود . اولین فاجعه . اولین التماس . اولین هق هق . اولین زبان بازی . اولین سگ لرزه . اولین شکست . ولی باید می گفتم ، تمام ِ ناگفته ها را باید می گفتم . باید اعتراف می کردم که به دستانتان که به صورتم فرود بیاید بوسه می زنم. باید اشک ریزان التماستان می کردم . باید عنان و اختیار ِ خودم و زندگی ام را به دستتان می سپردم . باید فریاد می زدم که چقدر بزرگید که فحش و مشت و لگد را نثارم نمی کنید . من باید با این جمله شروع می کردم که آمده ام که بشنوم هر آنچه را که لایقش هستم . قبل از آنکه بگویید باید می گفتم که سوء استفاده کردم از تمام ِ اعتمادهایی که به پایم ریختید . باید اعتراف می کردم که پستم که چشمانش را اشک ریزان ساختم و شما را بی تاب . باید از آمادگی ام برای پرداختن ِ تاوان برایتان صحبت می کردم . از اینکه بیشتر از همیشه به کمکتان احتیاج دارم . باید می گفتم که تنم از شدت ِ لرزش قادر به حرکت نیست ، ولی چون برای اولین بار ، رو در رویتان ، صحبت می کنم ، آرام ِ آرامم . من باید تمام ِ آنچه که در فکرتان بود را قبل از اینکه بگویید ، می گفتم و ابراز پشیمانی می کردم . آن هم مثل ِ سگ . باید اعتراف می کردم ، با اینکه همیشه از تپش ِ قلب گرفتن ها و فشار ِ بالایتان اولین نفری هستم که غصه دار می شوم ، این بار این خودم بودم که به پریشانیتان دامن زدم . باید می گفتم که خودم می دانم که چه کردم و چه به روزتان آوردم . که هر چه می خواهید به سر ِ من بیاورید ، فقط ساکت نمانید که من لیاقت ِ این سکوت و بزرگ منشیتان را نداشته و ندارم . باید قبل از هر چیز می گفتم که هنوز بیاد دارم آن جمله ی همیشگیتان را ، ولی انقدر پر عظمتید که الان که وقت ِ گفتن ِ این جمله تان است ، صبوری بخرج می دهید . ولی من از خودم می پرسم ، چرا ؟! من باید می گفتم و التماستان می کردم که آخرین ضربه را محکم تر بزنید .
همه ی این ها را گفتم و شما از ترس ِ پاره شدن ِ پرده ی حجب و حیا بینمان به چشمانم نگاه نکردی .خیس ِ عرق شدی ، ضربان ِ قلبت بیشتر و بیشتر شد ، نفسهایتان عمیق و عمیق تر شد ، چشمانتان سرخ و سرخ تر شد و من از دیدن ِ این صحنه ها هر لحظه آب می شدم و آب تر . گفته هایم تمام ِ آنچه که باید می گفتم بود ، تمام ِ اعتراف ها یم . حالا می خواهم آخرین اعتراف را دور از چشمتان بگویم . ببخشید ها ، اینکه گفتم حالا بیشتر از همیشه دوستتان دارم ، دروغ گفتم . من از شما می ترسم ، به همین خاطر مجبورم دوستتان داشته باشم . از نظر ِ شما که مشکلی نیست !
Saturday, September 02, 2006
 رفت و با بغض، بای بای کنان، از پشت شیشه ها یی که مظهر ِ هر چه جداییست، بوسه را بهمراه ِ بهترین آرزوها بدرقه ی راهش کردیم .
Wednesday, August 30, 2006
تو فیلم های فارسی همیشه یا همه چیز خیلی بده یا خیلی خوب بد وقتیه که یک خانواده ی پرجمعیت تو یک خونه مثل خونه ی قمر خانم واقع در جنوبی ترین نقطه ی شهر زندگی کنند خوب وقتیه که یک خانواده ی کم جمعیت تو یک خونه شبیه قصر در شمالی ترین نقطه ی شهر زندگی کنند تو شرایط ِ خوب همه چیز ایده آله ، هیچ چیز ِ بدی وجود نداره ، همه حرف ِ هم رو می فهمند و با فرهنگند. تو شرایط ِ بد هم که معلومه همه چیز به بدترین شکل وجود داره و هیچ خوشی توش نیست. بعد ، همیشه آدمایی که کراوات می زنند و سیگار می کشند آدم بده هستند و آدمایی که ته ریش دارند یا خانواده ی مذهبی دارند مثبت ِ روزگارند. من می خوام ببینم پس این قشر ِ متوسط ِ جامعه که بیشترین درصد رو به خودشون اختصاص می دند چرا تو فیلما نیستند! از طرفی می خوام بدونم چرا یه شخصیت مثل ِ راننده ای که دیروز من سوار ماشینش شدم و با اینکه ریش داشت چشم من رو از تو آینه از کاسه در آورد رو تو فیلما به نمایش نمی گذارند!
Monday, August 28, 2006
خوب وقتی دایی ِ دوست داشتنی ِ آدم بعد از شش سال هوای ِ وطن کنه و همون سوغاتی هایی که می خواستی رو برات بیاره و یکی مثل من بی جنبه پیدا بشه و خودش رو با شکلات خفه کنه و اصلا هم فکر ِ عواقبش نباشه و هرروز همه دور هم جمع باشند و بگن و بخورن و بخندن
 و از طرفی بخوان کادو تولد ِ آینده رو از حالا بدن و کلی خوش به حالت بشه و از یه طرف دیگه عروسی ِ پسرخاله باشه و مهمونی های ِ قبل و بعدش
 و اونوقت مسافرت ِ دسته جمعی به د ِهی به نام ِ نوا که نزدیک قله دماوند واقع است و بزن و برقص های روزی چند ساعت
 و و و و... همه ی اینا باعش می شه آدم وقت آپدیت کردن نداشته باشه و از دنیا بی خبر باشه واصلا نفهمه تابستون چقدر گرم بود و طولانی!
Sunday, August 06, 2006
چشمانم خیره به در بود و همین طور ماند و ماند تا پایان از همان وقت ها هم عادت داشتی به چشم به راه گذاشتنم ، ولی بالاخره می آمدی . با همان لبخند ِ همیشگی و آغوش ِ بازت . اما این بار چشم انتظار ِ آمدنت شدم و ماندم و ماندم و ماندم ... هی ، می دانی انتظار ِ تو را کشیدن یعنی چه! تو اصلا می دانی من چقدر منتظر ِ این روز ماندم تا ورود ِ پرشکوهت را نظاره گر باشم! می دانی آنروز از میان ِ این همه ، چشمانم تنها تشنه ی تماشای ِ تو بود و بس! تو نمی دانی و امیدوارم روزی بفهمی که چشم انتظار ماندن ِ تو برابر است با جان دادن ِ لحظه به لحظه . شاید آن روز دیگر مرا چشم به راه ِ آمدن و رسیدن و بودنت نگذاری ، عزیزترینم .
چه ناباورانه به تماشا نشسته ام ... دیگر به چه خیال ِ خام ، چه امید ِ واهی می توان نشست! من اینجام ، من منم ، ولی آن تو یی که من را ما می ساخت کجاست! کو آن سمبل ِ عام و خاص! آن همه تنفرت را از آن خصلت ِ لعنتی کجا گور کردی! دقیقه دقیقه هایت که به یاد ِ من سپری می شد از کی باز ایستاد! آن دو چشمی که تنها من را به نظاره می نشست و بس ، چطور بینای ِ دیگری شد! تاوان ِ کدامین گناه را پس دادم نمی دانم! برو برو که شاید از فشار دادن ِ دست ِ آن دیگری بیشتر احساس ِ امنیت و آرامش کنی . برو که شاید از همگام شدن با او بیش از من حس ِ غرور کنی و به دیگران فخر بفروشی . خدا را چه دیدی ! شاید عطر ِ وجود ِ او بیشتر به مزاجت سازگار آمد . شاید به جبران ِ کمبود های من همت کند . شاید چشمانش بیشتر از من برایت به اشک ِ عشق آغشته شد . فقط می خواهم بدانم ، این سیندرلای ِ جدید ِ قصه ، تو را انقدر دوست دارد که من ؟!!! ببینم ، آسمان ِ تو بی ستاره شده که دیگر دوستم نداری! آخر یادت که هست ، اندازه ی ستاره های آسمان دوستم می داشتی! برو مهربانم ، بروکه دیگر تنها امید ِ نفس کشیدنم خوشبختی ِ توست و بس . وای که چه ناباورانه به تماشا نشسته ام ...
Saturday, August 05, 2006
پورتال بانوان ایرانی (persian Female) متعلق به گروه سایت های پرشین بلاگ ، یکشنبه گذشته طی مراسمی با حضور جمعی از زنان فعال عرصه های مختلف اجتماعی و فرهنگی ، فعالان عرصه وب و فضای مجازی و وبلاگ نویسان ، افتتاح شد . ایسنا- مهدی بوترابی ، مدیر گروه سایت های پرشین بلاگ در این مراسم با اشاره به اینکه این گروه در پی ایجاد ترافیک مناسبی از سایت ها ی ایرانی بر روی وب است ، گفت : پورتال بانوان ایرانی به منظور فراهم شدن زمینه حضور هرچه بیشتر زنان در فضای وب راه اندازی می شود و امیدواریم زنان ایرانی با فعال شدن هرچه بیشتر در این عرصه بتوانند تحولات مثبتی در محیط وب فارسی ایجاد کنند . وی با اشاره به اینکه در دنیای جدید ، اعتبار ها در محیط وب در حال تقسیم شدن است ، اظهار داشت : زنان ایرانی می توانند ، با تولید محتوا در فضای وب نقش موثری در این فضا ایفا و اعتبار روزافزونی کسب کنند . وی با بیان اینکه در پورتال بانوان ایرانی ، تولید محتوای فارسی مربوط به زنان جمع آوری می شود ، ادامه داد : زنان ایرانی در فضا ی مجازی سهم عمده ای دارند و تعداد وبلاگ های مربوط به زنان بیانگر این واقعیت است . مدیر پرشین بلاگ گفت : این پورتال از سوی NGO " اندیشه برتر" و همکاری گروه سایت های پرشین بلاگ راه اندازی شده است . وی با تاکید بر اینکه راه اندازی این پورتال صرفا یک اقدام اجتماعی نیست ، تصریح کرد :« تصور ما این است که در رقابت با کشور های دیگر ، حفظ زبان و هویت خود ، بدون حضور قدرتمند در محیط وب امکان پذیر نیست و راه اندازی این پورتال می تواند در این زمینه موثر باشد.» وی تمدن آینده را متفاوت از گذشته و مبتنی بر نوآوری های مربوط به اطلاعات دانست و افزود:« اگر زنان می خواهند در پیشبرد تمدن بیش از گذشته ایفای نقش کنند ، می توانند از وضعیت ایجاد شده در فضای مجازی استقبال کنند.» در ادامه این مراسم ملیحه خلقی ، مدیر پورتال بانوان ایرانی گفت : با راه اندازی این پورتال قصد داریم در فضای مجازی شرایطی ایجاد کنیم که نیاز های زنان را پاسخگو باشد. وی ادامه داد : این پورتال موضوعات مختلفی را شامل می شود و به جمع آوری مطالب در زمینه های مختلف اعم از ورزش ، هنر ، موسیقی ، روانشناسی ، حقوق و ... خواهد پرداخت . خلقی بخشی از این پورتال را مربوط به معرفی اولین زنان ، بدون محدودیت تاریخی و بر اساس اولین زنان موفق در هر عرصه ، معرفی کرد .
Monday, July 31, 2006
همینطور گیج و مبهوت می ایستد جلوی آینه چشمش به تن ِ بی رمق ِ دختری می افتد که به پهنای خیس ِ صورتش دلش گرفته. چشمانش در تاریکی ِ اتاق برق می زند. پوست ِ صورتش متورم شده چشمان ِ دخترکِ کم سو نا ندارد به خودش هم نگاه کند دستش را بطرف صورتش می برد که باور کند خودش است زیر ِ لب ناله می کند به نوایِ مورد علاقه اش پناه می برد. غرق می شود آن یکی از راه می رسد.دخترک چشم به آسمان می دوزد ، نکند جاری ِ اشک هایش را کسی متوجه شود آخر دخترک خیلی دلش گرفته است آخر این دخترک دیگر تحمل گوشه و کنایه و نصیحت را ندارد هق هق کنان خدایش را صدا می زند دم از آخرین ها می زند ، دم از پایان می زند از مرگ ِ قصه و ناامیدی می گوید.اشک می ریزد و شکوه می کند. واویلا گویان سر تکان می دهد بدنش از درون می لرزد و می لرزد خستگی از سر و رویش می بارد نوازش می خواهد و عشق.عشق می خواهد و پرستش تنهاست تنهاست تنهاست سرش را که به اولین تکیه گاه می گذارد ، چشمانش بسته می شود آخر یاد ِ امن ترین جای ِ دنیا افتاده بین خودمان بماند این سیندرلا یک لنگه از کفشش را جایی ، گوشه کنار ِ این شهر ِ لعنتی ، دست ِ شاهزاده ی سوار بر اسب ِ طلایی اش جا گذاشته
|