Saturday, October 27, 2007
لذت می دانید چیست؟! بنده ملذوذم...
Monday, October 22, 2007
سخنی با آقای نویسنده
وقتی داشتم آرشیو ِ دو،سه سال پیش رو می خوندم دیدم هیچ ردپایی از اون وبلاگ با اون همه مطالب ِ به روز و مخاطب های جورواجورش نیست و انگار نویسندش پیر شده باشه یا حتی بزرگ! گیریم نویسنده هه یه گوش ِ شنوا پیدا کرده باشه واسه گفتن ِ حرف هاش!ولی تکلیف ِ اونجا چیه که انگار درش پلمب شده و دیگه تووش هیچ انرژی ای نیست !! این ننوشتن ها واسه بی حوصلگی ِ نویسنده هم که باشه،خب بیبروبرگرد تقصیر می تونه فقط از یک نفر باشه و فکر هم نمی کنم اون یک نفر راضی باشه کلی حرف ِ بهدردبخور توو ذهن نویسنده خاک بخوره و نوشته نشه و کلی هم خواننده دربهدر بشن و یک ماه ِ تمام هربار وبلاگه رو باز می کنند چشمشون به نوشته ی یک ماه پیش بیافته و سوالاتشون بی جواب بمونه! خب پس آقای نویسنده،لطفا مثل ِ اون موقع ها بنویس دیگه!!!  همه منتظرند!

پائیز ِ اینجا کجا و پائیز ِ آنجا کجا!!
Saturday, October 20, 2007

خب چی کار کنم اینجا نمی شه به دی وی دی گفت دِ فاو دِ به فولدر نمی شه گفت اُردنر جلو یکی به سی دی پلیر بگی تس ِ دِ پلیر حالیش نمی شه ام پی تری پلیر هم که از نظر ِ هیچ کس ربطی به ام پ ِ دقای پلیر نداره در نتیجه مجبور می شی از همون واژه های انگلیسی(با لهجه ی فارسی) استفاده کنی نتیجتا اگر یه زمان یکی از آلمان بیاد جلوی خودت بگه تسوم بای اشپیل:تس ِ دِ رُم یه جوریت می شه!!!
Sunday, October 07, 2007
آغوش تو
و رسید زمانی که دیگر توصیف نتوان کرد وصف ِ آن همه عطر ِ آغوش،وقتی متعلق به توست و لبهای تو و آن اتفاق ِ پابه ماه من از وصف ِ تمنای وجودم دم می زنم،وقتی عشق امانم نمی دهد و از آینه های توو به توو که ما را تا بی نهایت،کنار ِ هم نمایش داد من از نگاه ِ تو که چشمانت را بقل بقل شیشه ای می کند صحبت می کنم از دستانی که بغض ِ مرا در آغوش می کشد و مرا در من می میراند دست هایی که گرمایش شفا بخش است همان دستانی که قلم ِ خدا خط ِ عمر و چه و چه را رویش آنچنان نگاشته و پیوند زده تا بهانه ام شود برای لمسشان من از نجابت ِ نوازش های تو می گویم،وقتی ... ... نه،... دیگر واژه ای در وصف ِ مهربانی ات نمی گنجد! توان ِ گفتنم نیست!
Sunday, September 30, 2007
شب هنگام من و تو و حضورمان زیر سایه سار ِ بید مجنون ابر است و باد و نور ِ ماه تاب و عطر ِ احساس کیو کیو می کنی و بنگ بنگ می کنم! تجربه می کنیم بوسه را،عشق را... لبخندی نثار می شود و امنیت جاریست... به اسم ِ عشق و به کام ِ ما می شود حاصل خ و ش ب خ ت ی چه صفایی دارد!!
Sunday, September 16, 2007
شاید ذوق و شوق ِ ورودی های جدید دانشگاه، وقتی چند و چون ِ این رشته رو ازمون می پرسیدند! شاید حال و هوای ماه رمضون که مستم می کنه! شاید حال ِخودم... من رو به راهروی دانشگاه کشوند هر قدم برابر بود با مرور ِ خاطرات ریز و درشت ِ نه چندان دور مثل فیلمی که پایان نداشته باشه جای من دراین میان کجاست!!
و حاصل بغضیست، نه ازسر ِ اندوه!
Thursday, September 13, 2007
علی رغم ِ اندک تغییر،صدایش برایم آشنا بود کمی بیشتر از همیشه رنگ ِ سنگینی و وقار به خود گرفته بود اما مثل همیشه آرام و متین خوشبخت باش عروس ِسفید پوش ِ زیبا روی...
Sunday, September 09, 2007
اینجا ایران است!!  شاید روزهای بارانی قانون ِ خط ممتد لغو باشد...
Tuesday, September 04, 2007

اسمش "نازی" ست قدیمی ترین دوست ِ من هدیه ای که به محض ِ ورود به دنیا گرفتم تبلور ِ یک دنیا خاطرات ِ شیرین کودکی دوست می دارمش همی
Sunday, September 02, 2007

دستم را می گیری و پرنسس وار در حضور تو چرخ می زنم... غرق ِ لذت می شوم و لبخند می زنی! خوشا به حالمان... (:
Saturday, September 01, 2007

پسرک سرباز ِ وظیفه است! پسرک وقتی می خواست برود اشک هایش جاری شد و از دلتنگی اش گفت! طفلک پسرک! خداوند به همراهت پسرک ِ مهربان ِ مادر!
Thursday, August 30, 2007
تقدیم به تو که ... 
Tuesday, August 21, 2007
"آدما برای بدست آوردن چيزی که میخوان دو تا راه دارن يا بجنگن يا صبر کنن من وقتی ميجنگم که هم نيروی کافی داشته باشم و هم بدونم برنده می شم هر آدم عاقلی اين کار رو میکنه الان که عاشقم، هم دارم با خودم و هر چيزی که يه زمانی اصلاً فکر نمیکردم پا رووش بذارم میجنگم و هم دارم صبر میکنم"
Saturday, August 18, 2007
سياه جاي خودش را به سپيد مي دهد دختركِ سياه نشين خداحافظي مي كند و اين يكي دخترك ِ روياها،مي نشيند دراين شهر ِسپيد دست زير چانه مي زند و نگاهش به تك گفته هايم است لبخند ِ كمرنگش گواه ِ امنيت است سپيدي ِ دنياي اطرافش گواه ِ آرامش با من است و من با او و او كه من را كنار ِدخترك نشاند و قالب مرا دراو گنجاند، كه خود صاحب آرامش است و هرچه سپيديست که سرپا خوبی ست و زلال که وجودش آسایش خاطر را سبب می شود و بس که عطر ِ وجودش یافت نشدنیست که طمانینه ی قلبش روحم را نوازش می کند
سپاسگزار اويم
Sunday, July 22, 2007
Thursday, July 19, 2007
كنج حمام خانه مان،جان می دهد برای زانو در آغوش گرفتن و های های گريه كردنی كه كسی صدايش را نشنود
Sunday, July 15, 2007
به نام خداوند خرد
سوگند مي خوريم به آفتاب و نور كه حقيقت زبان در بازار مبريم و آموخته به كالا بدل نكنيم.
ما در اين جا سوگند میخوريم زبان و جوهر مردمی آن را جز درراه بساطت فرهنگ بشری به كار نگيريم و چهرهی زيبايی آن را از برای پاره نانی به سياهی نيالاييم.
ما سوگند ياد مي كنيم كه از پاكيزگی و طراوت از آيين مندی زبان و كلام دفاع كنيم و سخن مردم به بازی نگيريم چراكه كلام و زبان و فرهنگ خانه مردم است.
ما اينجا در پيشگاه خداوند سوگند می خوريم جان و جواهر زبان را به ناچيز نفروشيم و به فرهنگ انسانی همه اقوام،ملتها و مردم جهان وفادار بمانيم.
ما دست سوگند فراز می كنيم و عهد مي بنديم كه آبروی جهان براي نواله اي ناچيز بر زمين نريزيم و به انسان و حق ساری و حقيقت جاری وفادار بمانيم.
بادا كه چنين باد
Tuesday, July 03, 2007
اندر باب لیسانسیه شدن ! من نيز توان ِتكذيب كردنم نيست! ولي مي رسد آن روزي كه اين ليسانسيه ي خوشبخت بنشيند پشت ميز ِ كارش و آن يكي كه تازه ويار ِليسانسيه شدنش در شرف اود است،سربالايي ِ زعفرانيه را در زمستان با آنهمه يخبندانش بالا و پايين كند،آن هم فقط براي چسمسقال واحد!!! اينجاست كه من سرم را بلند مي كنم و مي گويم يك بار براي هميشه،يك مرحله از تو جلوترم! :D:D
Sunday, July 01, 2007
 من،تو،خانه مان!
هر چه هست همان حس ِخوشبختيست و ديگر هيچ! هماني كه وقتي دچارش شوي لحظه ها را كم مي آوري براي بلعيدن ِهر چه آنچه لذت در دنياست! من و تو "ما" مي شويم و باور مي كنيم كه مي مانيم آنوقت است كه هر چه در وجودت داري را رو مي كني براي تقسيم،بهتر بگويم،براي تقديم! ديگر حالاست كه مي تواني بگويي اين خانه،خانه ي ماست اينجا اتاق خواب ِخانه ي ماست آنجا درب ِخانه ي ماست آن يكي آشپزخانه ي خانه ي ماست اين يكي پنجره ي خانه ي ماست اين تويي كنار ِمن تو كه در اين كلبه اي كه نرده هاي سفيدش روح از تنم جدا مي كند كنار ِمني تو كه جاي جاي ِ اين خانه را با من همقدم مي شوي تا بگويي ... هستي كنار ِمن،تا هميشه... اين مي شود كه وقتي چشم باز مي كني پر از لذتي،مملو از انرژي نيرويي تو را ازجا مي كند،عشقت را صدا مي زني،مي خندي،مي خنداني!
Thursday, June 21, 2007
صدايش را كه مي شنوم ديگر توان ِنفس كشيدنم نيست! دستانم به لرزه مي افتد گوشه ي چشمانم تر مي شود پلك دلم مي پرد دلتنگ مي شوم به عرش مي روم! حامي ام مي شود،برايم لالايي مي خواند... پ.ن:تو كه بيدار ِبيداري/بگو از شب چه مي داني!!
Sunday, June 17, 2007

حضورش را نظاره گر باش!
Saturday, June 16, 2007
به من چيزي بگو از عشق ازين حالي كه من دارم من از احساس ِ شك كردن به احساس تو بيزارم تو هم شايد شبيه من توو اين برزخ گرفتاري تو هم شايد نمي دوني چه احساسي به من داري!
Saturday, June 09, 2007

آشپزخونشون چقدر شيكه! :D
Sunday, June 03, 2007
آخرين روز ِتحصيل امروز هم يكي از همان آخرين هايي بود كه وقتي قرار شد اسمش به رسم تبديل شود دلم خيلي گرفت حالا ديگر نه تنها حرف هرروز است و هنوز،از ِديروز هم حرفي به ميان آمده بهتر بگويم:از آنهمه ديروز حالا ديگر فقط مي توان مرور كرد و لبخند زد مي توان هرآنچه حاصل ِ اين همه روز است را بخوبي به زبان آورد و از روزي ياد كرد كه "تس" گفتن برابر بود با سوژه ي كلاس شدن فقط حالاست كه مي تواني بشماري آن همه خاطرات ِريز و درشت ِسالهاي سپري شده را و بخندي از ته دل مي تواني با هرآنچه كه ديدي و شنيدي ياد كني از يك مشت خاطره ات با ياران ِروزهاي تنهايي شايد فقط حالاست كه مي شود به شب بيداري ها و دلهره هاي امتحاناتت بخندي تنها حالا مي شود وقتي ياد مي كني از گذشته خنده اي كني كه بغض امانت ندهد حالا دست دوستِ خوبت را كه مي فشاري مي فهمي كه قرار است چقدر دلت برايش تنگ شود حالا فقط و فقط مي تواني دستت را بلند كني و براي همه شان دست تكان دهي و بگويي:يادش بخير!
Saturday, May 19, 2007
از همان شب هاي روشن از همان ها كه حامي مي شود علاج ِدرد و تنهايي مي شود مرهم ِبغض انگار كسي يا چيزي خواست تا اينگونه شروع شود و ادامه پيدا كند خودم نبودم كه با تو بود! راه مي آيم،راه مي آيم و راه مي آيم دردناكم كه باشم!لذت مي برم! راه مي آيم! مي بينم،مي بويم و نظاره مي كنم! سرم گيج مي رود،انگار كه بارها دور ِتو چرخيده باشم! روحم به درد مي آيد وقتي خودم را به زور كنارت مي چينم! آينه را كه نگاه مي كنم چيزي غير از آن پاكي و پاكيزگي مي بينم لكه اي كه با دست پاك نمي شود! حتي دست ِتو! از ميان اين همه،سفيد ترين را برمي دارم و همينطور نمناك مرهم ِچشمانم مي كنم سياه است واي،سياه! شانه موهاي خيسم را نوازش مي كند! خسته ام خسته سرم قدر ِ تمام ِلحظات ِدوري و جدايي دردناك است دلم قدر ِتمام ِ آنچه كه از تو نمي دانم گرفته! چشمانم كم سو شده! مي خواهم بگويم … نمي توانم … نمي خواهم بگويم … نمي توانم …
درست همان وقتي كه مي خواهم به تو بگويم كه دلم گرفته،تمام مي شوي!
قدر دانستن! من كنار ِتو آرام مي نشينم و تو قدر ِاين مني كه كنارت آرام،آرام گرفته را نمي داني! تو به من نگاه مي كني و من نگاهت را بت مي كنم براي تمام لحظات ِنبودنت! من رويم را به آفتاب مي كنم و نوازش مي طلبم! تو چين و واچين ها ي ظاهرم را بهانه مي كني! تو مرا به شادي دعوت مي كني! من تو را به اخذ ِتصميم!
بهاي اين دوست داشتن را تو مي پردازي يا من! تو كه خواب ِمرا مي بيني و به بد تعبير مي كني يا من كه پايم زير ِيك خروار آب هرروز مي سوزد! تو كه نگاه ِپاكت پر از معناست يا من كه بي تاب ِديدن ِتوام! تو كه نمي تواني دل بكني يا من كه نگران تر از هميشه ام! تو كه مانده اي در كار ِزمانه يا من كه مي خواهم براي تو باشم! تو كه تمام ِوجودت حواس مي شود و به حرفِ من پرت مي شود يا من كه گيجم كه هرلحظه كجاايستاده ام! تو كه انقدر مهرباني بپايم مي ريزي يا من كه از اشتها رفته ام! تو كه مرا دوست داري يا من كه تو را دوست دارم!!!
Wednesday, May 09, 2007
اين عادت كردن هم درجه بندي داره ها!!
Tuesday, May 08, 2007

برعکس ِ کلی از آدم های این زمانه که تعهدشون رو به قیمت هویج می فروشند،قدیمی ترها براش ارزش بیشتری قائل بودند... لذت بردم وقتی نشانه ي تعهد رو در دست ِ این خانم مسن و ناتوان دیدم و فکر کردم چقدر باید برای عشقش ارزش بگذاره که هنوز حلقه توو اون دستای پینه بسته و چروک خورده ی زیباشه! چه خوبه که آدم پایبند ارزش های زندگیش اونطور که شایستشه باشه!
Sunday, May 06, 2007

یک سال گذشت به راحتی گفتن یک و به سختی ِ تحمل ِ این همه مصیبت تو را به بنده های مخلصت،تو را به پیر و پیغمبرت،تو را به اسمت قسم مصیبت را بر او بس بدار اگر نه،به من بگو که وقتی به آن بی گناه ِاشک ریزان ِ بی رمق می گویم صبور باش و می گوید تـــــــــــا کی... بدانم در جوابش چه باید بگویم!
پ.ن:یاد ِ آن همه مهربانی ات همیشه در خاطر ِ ما جاریست... روحت شاد
Wednesday, May 02, 2007
نبودی نبودم تو هستی که هستم به تو تکیه می دم تو رو می پرستم به تو تکیه می دم تو رو می پرستم...
Monday, April 30, 2007
رنگ سبز،رنگ تو چشم که می چرخانی سبز می بینی و سبزی و این همه سبز از وجود ِ تو رنگ می گیرند! رنگ بباز،عطر ِ رنگت آرامم می کند سبز ببار،بار ِشَت نوازشم می کند ...
Thursday, April 26, 2007
وطن
وطن یعنی جای ناامن وطن جاییست که پلیس هایش رعشه به تنت می اندازند،دست رویت بلند می کنند،ناسزا می گویندت وطن یعنی زندان رنگ ِ وطن سیاه است معمولا بوی اسارت می دهد وطن یعنی کابوس،یعنی ترس،خفقان...
پ.ن:واژه نامه هایتان را تغییر دهید.
Friday, April 20, 2007

دلتنگی می رسد زمانی که دل ِآدم اندازه ی تمام ِ نداشته هایش می گیرد! انگار که چوب خط ِ زندگی ات پر شده باشد و فقط برای دوره کردن خوشی ها وقت داشته باشی این ماسک ِ لعنتی که روی صورتت جا خشک کرده هم که بابت ِ هر تک لبخندی چروک می خورد و پلک که می زنی غم چکه می کند و خستگی... وای اگر نتوانی این خستگی را با کسی تقسیم کنی دیگر از تو هیچ نمی ماند...
Wednesday, April 18, 2007
عروس ِ کم توقع!!! هزار و سیصد و شصت و دو عدد سکه ی تمام بهار آزادی(معادل ِ دویست میلیون و خورده ای...بیا وردار و ببر خیرش رو ببینی...البته زیاد قیمتی هم نداره!) کل ِ جهیزیه ی عروس بعنوان ِ شیربها(چشمش کور دندش نرم...وظیفشه خب!) ده میلیون تومان بعنوان ِ پشتوانه ی آینده ی عروس(خب اومدیم و فردا داماد بیکار شد،خانم از کجا بیاره بخوره!!) حق طلاق(وقتی بگذاریش کنار ِ این شرایط خووب می فهمی واسه چی می خوادش) حق کار(گرفتنش کلاس داره،مخصوصا جلو در و همسایه) سند ِ یک دستگاه آپارتمان به اسم ِ عروس(فقط از نوع ِ منگوله دارش باشه لطفا) جشن ِ عروسی ِ مجلل(با این شرایط ِ کم این رو هم نمی خواد مجلل بگیره!!) ماشین،از پژو به بالا(دخترشون اصلا از بچگی تو ماشین بزرگ شده...حالا مگه بدون ماشین می شه!!) سرویس ِطلا برای عقد محضری(حتما سرویس باشه ها!هرچقدر هم طلاش زردتر باشه و گنده تر بهتر...مثل همون انگشتر نشونه)
داماد برای بدست آوردن ِ این دختر با این شرایط کماکان مشغول ِ دست و پا زدن است... باور کردنی نیست اما حقیقت دارد!
پ.ن:خانواده ی عروس به هر کس که شرایط ِ جدیدتری بهشان پیشنهاد کند که بتواند داماد را بیچاره تر کند جایزه می دهد.بشتابید...
Tuesday, April 17, 2007
گاهی لذت هیچ چیز با قدم زدن در هوای این روزهای خیابان ها برابری نمی کند گاهی در کنار ِ کسی انقدر آرامی که لبخند امانت نمی دهد گاهی عشق را که می بینی دلت پر می زند برای عاشق بودن گاهی دلت می خواهد دستانت را به پهنای وجودت بگشایی تا حتی یک قطره ازین بارانِ خدایی هدر نرود…
Tuesday, April 10, 2007
مغازه های طلا فروشی رو یکی یکی نگاه می کردیم که خانم حلقه شون رو انتخاب کنن تصمیم نداشتم توو انتخابش دخالت داشته باشم گفت:به نظرت کدوم قشنگه؟! یه حلقه ی سفید ِ خیلی ظریف که بدجور بهم چشمک می زد رو نشونش دادم گفت:نه،دوست ندارم... خودش یکی ازین زرد گنده ها که روش پر نگینه و دست کم دو تا بند انگشت رو پر می کنه رو نشون داد که زمین تا زیرزمین با اونی که من می پسندیدم فرق داشت و گفت:مثلا این تیپیا...می خوام انگشتم رو پر کنه. گفتم:زرد؟!!! گفت:آره،مامانم گفته!!! یه نگاه بهش می کنم،یه نگاه به داماد و زندگی ِ بی دغدغه ای رو براشون آرزو می کنم!
پ.ن:خداوند آخر و عاقبت ِ این جوونها رو ختم ِ به خیر کنه!
Thursday, April 05, 2007

بدون شرح !
Wednesday, April 04, 2007

وقتی از درد اشکات جاری می شه،به خودت می پیچی و می لرزی تازه ارزش ِ تک تک ِ لحظه های سلامتی رو می فهمی!
Mein Gott,helfen Sie mir!
Friday, March 30, 2007

امروز همان 9 فروردین است من همان روشنکم
تاریخ تکرار می شود ...
Wednesday, March 21, 2007

سلام استاد استاد،دلمان برای روح بزرگتان تنگ است دلمان برای انگشتان ِ هنرمندتان برای هارمونی ِافکارتان تنگ است ملودی های نا تمام بدجور سراغتان را می گیرند جایتان بد خالیست استاد نت ها رنگ ِ ماتم به خودشان گرفته اند آخر دیگر استاد بیات ی نیست که رنگ و بو دهدشان استاد،امسال اولین سالیست که از حضورتان خالیست و یادتان همیشه در خاطر ِ ما جاریست روحتان شاد...
Monday, March 19, 2007

حالا ایندفعه بختک ِ LACOSTE شدم گرچه از آرمش زیاد خوشم نمیاد!
Sunday, March 18, 2007

به سرعت ِ نور با تک جرقه ای روشن می شود گرمایش روشن ات می کند لذت می بری آرام می شوی خسته که شدی هر چه فوت می کنی باز شعله ور می شود اما اینبار دیگر کلافه ات می کند اینجاست که باید تا ته ِ خط بسوزی و بسازی چون دست بردار نیست نه خودش،نه خیالش!
Saturday, March 17, 2007
به تو عادت کردم
آمدنت را تبریک نگفتم حالا که می خواهی دور شوی چطور بدرقه ات کنم! خوشحالم که فقط عادت ها را شنیده ای و بس! آخر تجربه اش عذابت می دهد هان،تو همان غول ِ مهربان شدی و من همان دخترک ِ غرق ِ نیاز و تو ندانستی که صحبت از حرف ِ دل که می شود دیگر نوشتن و گفتن نمی شناسد که بخواهد سخت و آسانش کند و من تنها امیدوارم این پسر ِ قصه ی ما این بار دختر ِ رویاهایش را همانی بیابد که باید!
Friday, March 09, 2007
هشتم مارس
براستی این روز من است که باید تمام بدنم از ترس و ناامیدی لحظه به لحظه به رعشه درآید و حسرت ِ یک بار شنیده شدن را بغض کنم!
Monday, February 26, 2007
تکلیف ِ این همه اشعار ِ بی قهرمانِ من چیست! گفته بودم دردم می آید از این همه بی تویی نگفته بودم! چرا کسی پیدا نمی شود تا بنشیند اینجا،پهلوی من،که نگاهش کنم،که صدایش کنم،ببویمش که چشمانم را ببندم و غرقه شوم در وجودش که بخاطرش بخندم،که بخاطرش بمیرم که دوستش بدارم هی،با توام،چرا فریادم را نمی شنوی! تنهایی خسته ام کرده چرا نمی آیی که برایم بگویی از امروز،فردا و فرداها که گوشم را پر کنی از نوازش لالایی هایت تنم سرد است بغضم گرفته چرا نمی شنوی! چرا نمی آیی تا آغوشت را آرامگاه ِ خستگی هایم کنی! که پریشانی هایم را تحمل کنی!که دوستم بداری! چرا نمی آیی که بغضم را تماشا کنی اشکم را ببوسی دستم را بگیری و فریادم کنی!
Thursday, February 22, 2007
پسر است و کتانی اش!!!
پای تلفن از کتونی ِ طرف برام صحبت می کنه که مارک داره و درست حسابیه بعد خودش می گه این رو گفتم که عاشقش بشی می گم تو می دونی چی باید بگی که ازش خوشم بیاد ها! با خودم فکر می کنم حق داره خب خودم بهش گفتم که من پسرها رو از کفش و ساعتشون می شناسم...
Monday, February 19, 2007
حالا مهتاب با سرعت غریبی تا دوردست ها،تا مرتفع ترین قله های هستی بالا می رود و مرا میان ترس و تنهایی و غربت و سیاهی و سکوت و خاطرات ِ غبارگرفته و قلم هایی که فقط سیاه می نویسند و خط کش هایی که فقط تکه تکه می کنند و کتاب هایی که فقط گیج می کنند،تنها می گذارد. آخ،چه طوفان سردی!کسی مرا با چادر گل دار سفیدی بپوشاند.
"چند روایت معتبر"-مصطفی مستور
Wednesday, February 14, 2007

هوای دونفره!
آدم نمی دونه سال ِ دیگه همین موقع کجاست و تو چه موقعیتیه! مثل ِ مونا که پارسال روز ِ ولنتاینش زیر ِ بارون با دوست پسرش،سپهر،سپری شد و امسال با شوهرش،داوود. مثل ِ خیلیای دیگه کی می دونه کِی این عشقه به سراغش میاد و کِی قراره ازش دست بکشه! قرارم نیست کسی بدونه ولی اینا یه بهانست واسه دوست بودن و دوست داشتن
همیشه بهترین روزها روزهای بارونین و اونایی که چتر رو سد می کنن برای دوری،بی سلیقه خیلی وقته فقط دوست دارم عشق ِ آدمارو ببینم و لذت ببرم به این ترتیب قصد کردم امروز رو قدم بزنم و ببینم و بشنوم و لبخند بزنم امروز قرار نبود زیبا باشم قرار بود زیبایی هارو ببینم ولی... هوا خیلی خوبه از من بپرسی می گم حال ِ بدم بخاطر ِ همین هواست! جوون باشی و بری تو این هوا طوریت نشه! آدما قشنگن
عشق ِ آدما هم مقدس کسی نمی دونه سال دیگه قراره باشه یا نمونه! هوا بدجوری هوای دونفرست!
Saturday, February 10, 2007

روز ها حالم بد است شب ها بدتر نمی توان نفس کشید
راه ِ نجاتی نیست...
Wednesday, February 07, 2007
مگر چه شده که همه همت گماشتند تا تو را بیاد من بیاورند! زمزمه ات را بیادم بیاورند وقتی می گفتی: هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هرگاه یاد روی تو کردم جوان شدم لبخندهای بی پروایت،حضورت را بیاد من بیاورند! تابوت سیاه،اشک های بی وقفه ات،سنگینی سکوت ِ بعد از تو را بوی عطر تنت،نگاهت را بیاد من بیاورند! یادت که هست!من ِ بی تو را چه دور می دیدیم! چه ساده؛چه زود تمام شدیم! مثل فاصله ی جرقه تا آتش،مثل زمان بین زندگی تا مرگ،بغض تا گریه... نه،تویی دیگر نمانده قایق بی سرنشین ِ ما خیلی وقت است دریا را به مقصد ِ ناکجاآباد می پیماید و من تمام دلتنگی ام را سبد،سبد مسافر ِ قایق کردم و بدرقه اش گره های سرنوشتمان را که در تار و پود ِ هم رخنه کرده بود باز کردم من،آخرین نفس هایی که به عشق ِ تو به شماره در می آمد را گوشه کنار این شهر چال کردم دیرزمانیست که زندگی روی ِ دیگرش را نشانم داده روی بی تو بودن را...
Saturday, January 27, 2007
من می دانم گریستن ِ مردی برای چشم های معشوقه اش یعنی چه! همان طور که می دانم حدس ِ یک گل پشت ِ دیوار برای دخترک چه معنایی دارد... می دانم چطور می توان خون شد و در رگ ها جاری شد. من خوب می دانم هر روز ِ عاشقی را از خدا اجازه گرفتن چه طعمی دارد. گرچه هنوز ندانستم جواب ِ روزهایم را چه بدهم،"نرو" گفتن های عاشق را درک کرده ام. رفتن های بی خداحافظی را دیده ام. جاری ِ اشک ها را خوب بلدم. سرودن ِ اشعار ِ قهرمان دار را می دانم. نگاه داشتن ِ خاطرات را نگاه داشته ام. خوب های آرزو را شنیده ام. من،حرمت ِ لحظه ها_خیره های عاشقانه را دیده ام. غسل خداحافظی را چشیده ام. طعم ِ تلخ ِ رها کردن ِ دست ها را تاب آورده ام. رضایت به خیال ِ معشوق را خواب دیده ام. زخم های لا علاج را دست و پنجه نرم کرده ام. من می دانم من خوب می دانم به مردی که پشت یک دیوار چشم های معشوقش را گریه می کند چه می گذرد! خوب می دانم در دل ِ دخترکی که حدس ِ گلی پشت دیوار را می زند چه غوغاییست!
Saturday, January 20, 2007
Friday, January 05, 2007
|